تبليغاتX
جیک جیک


جیک جیک

 

 

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

 بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

  ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

 گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

 

 

ولادت با سعادت هشتمين اختر تابناک امامت و ولايت حضرت ثامن الحجج علي بن

موسي الرضا را بر عموم مسلمين گرامي تبريک عرض ميکنم  . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت توسط جوجو| |

 

 

اسباب ریاست تجمل است و بلند نظری

 

   افعی مهیب را دسته ای مورچه از پای در می آورند

 

هر روز بلندی را پایانی است

 

متانت ریشه امید است و امید کلید کامیابی

 

امید نصف خوشبختی است

 

احمق و پولش به زودی از هم جدا می شوند

 

هیچ ثروتی نیرومند تر از عقل نیست

 

دانش اندک بهتر است  از عبادت بسیار

 

امید نان روزانه آدمی است

 

اختراع پول قاتل خوشبختی بشر است

 

انصاف نصف ایمان است

 

حرف زده شده نهالی است که رشد و نمو می کند

 

مادرشدن مرحله کمال زن است

 

مادر سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است

 

با بردباری علف به شیر تبدیل می شود

 

بجای خودت بنشین کسی بلندت نخواهد کرد

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت توسط جوجو| |

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير

مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير

منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام

داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم

مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم

آرزو داشتم برم تا به دريا برسم

شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير

اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير

چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند

اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد

آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد

حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون

يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين

هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين

با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم

سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره

 

خاك تشنه همينم داره همراش می بره

خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد

شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

 


نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت توسط جوجو| |

 

برابرت می ایستم

واین هرگز به معنای برابری نیست

فرصتی ست مرا،

رخصت تماشای تو تنها

که قد برکشم و دنیا را ،

از دریچه ای دیگر ببینم !

از آنگونه که گل کند

حیرانی آیینه ها و

آهوان گریخته بر گردند

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت توسط جوجو| |

 

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن

 پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم ایرانی دقیقا

 مصادف است با ۲۹ بهمن و طبق گاهشماری ایران باستان روز ۵ اسفند از ماه

 اسفند (پنجم اسفندماه)(2.1) با نام «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان»،

 روزعشق ایرانیان است. یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز

سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو
 در کنار

 هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند.

 مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از

 آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد

 کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به

 عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

 

 بقیه ی متن در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت توسط جوجو| |

سلام دوستای گلم

از همه ی دوستانی که در نبودم به وبلاگم سر زدن تشکر می کنم . امیدوارم بازم بهم سر بزنید.

دیگه نمی خوام بیشتر از این حرف بزنم.

امیدوارم همیشه شاد باشین.

جوجو

 

 

perfect persons never happen : they dont

exist . so you will have to love imperfect

people . you make a person perfect by

...loving  

انسان کامل هرگز ظهور نمی یابد:

چنین انسانی وجود ندارد.

از این رو مجبوری انسان های ناکامل را دوست بداری.

تو با عشق خود او را به انسان کاملی مبدل می سازی.

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت توسط جوجو|

تو

بی تو من ، تنهای تنها می شوم

بی تو من آواره ی صحرا می شوم

بی تو من ، آخر ندانستم کیستم

بی تو حتی ذره ای هم نیستم

ای خدا ای مهربان من خدا

لحظه ای حتی مکن مرا جدا

ای آنکه بی تو مرده ام

من خودم را دست تو سپرده ام

خوب دانم تو خدایی تو خدا

مهربان ، بخشنده ، با وجود و صفا

من در این دنیا غریبم ای خدا...

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت توسط جوجو| |

 

 

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف

 

خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای کوچکش را به او داد.

 

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک                  

 

 ترین دارروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد ،

 

 متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین گذاشته است .

 

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت . پرستار به او گفت که حال

 

 سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. 

 

زن سریع سنجاق سرش را باز کرد ، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که

 

 بلد نیستم از این استفاده کنم.

 

هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا

 

 کمکم کن! در همین لحظه مردی ژولیده و با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه

 

 با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آن وقت

 

 این مرد ... زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانوم، مشکلی پیش آمده؟

 

زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل

 

ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم. مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا

 

سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!

 

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم! سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما

 

مرد شریفی هستید.

 

مرد سرش را برگرداند وگفت: نه خانوم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از

 

زندان آزاد شده ام!

 

زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز

 

وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در

 

آن شرکت استخدام شود...

 

 

                                                           

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت توسط جوجو| |

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

گردای روی آینه فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقایقا یک شب کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

این روزا کار آدما دلای بازو بردنه

بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه

این روزا کار عاشقا حسرت بی وفاییه

جرم تمامشون فقط لذت آشناییه

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط جوجو| |

 

چند روز پیش به مطلبی در یک کتاب روانشناسی بر خوردم که به نظرم جالب بود امیدوارم برای شما دوستان عزیز هم جالب و مفید باشه موفق باشید.

 

وقتی مرد به زن خود وفاداری نشان می دهد سایر مردان او را مسخره می کنند، جوک می گویند، و او را زن ذلیل می نامند:«دیگر زنت رهایت نمی کند. تا آخر عمر خانه نشین می شوی.باید با آزادی هایت خداحافظی کنی.» و بعد یکی از دوستان مجرد او هشدار می دهد:«حالا که زنت به تو دستبند زده هر وقت خواستی عطسه کنی باید اجازه بگیری.» مرد با احساس اینکه آزادی او را می گیرد و با این کار او را ضعیف و درمانده می کند از سر سپردن به تعهد می گریزد. شوخی و خنده ی دوستان بر ذهن مرد تاثیر می گذارد و او به مقوله ی تعهد به همسر به دیده ی شک می نگرد و گاهی خلاف خواسته ی همسرش را انجام می دهد.

بسیاری از مردان ادعا می کنند تعهد به معنای از دست دادن آزادی است و حال آنکه معنای این «آزادی» جای سوال دارد. آنها درباره ی کدام ازادی حرف می زنند؟ وقتی مرد متاهل می شود درباره ی بعضی چیزها شکایت می کند:او دوست دارد مثل سابق هر وقت دلش خواست از خانه بیرون برود و هر وقت دلش خواست به خانه بر گردد، نمی خواهد کسی به زور او را به حرف زدن وادارد،نمی خواهد درباره ی تک تک اعمالش توضیح دهد و رفتارش را توجیه کند.

کوتاه اینکه مردان خواستار مواهب هر دو زندگی مجردی و متاهلی هستند، ولی داشتن یکی از این دو زندگی به معنای فقدان دیگری است.

اگر می خواهید کاملا آزاد زندگی کنید می توانید در صحرایی برهوت که هیچ قانونی در آن وجود ندارد سکنی گزینید.ایجاد رابطه ی مسئولانه و متعهدانه همانند گرفتن گواهی رانندگی است. اگر می خواهید گواهی بگیرید باید قوانین راهنمایی و رانندگی را بیاموزید و از آن ها تبعیت نمایید در غیر این صورت مجبورید همیشه پیاده یا با تاکسی و آژانس بروید. رابطه با جنس مخالف مستلزم رعایت قوانین خاصی است. اگر خواستا زندگی راحت و شاد هستید باید در عوض چیزی بدهید. اگرطاووس می خواهید باید جور هندوستان را هم بکشید.

زنان هرگز در فکر گرفتن آزادی از مردان نیستند و چنین چیزی هرگز به مخیله شان خطور نمی کند.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط جوجو| |


Design By : Night Skin